شعرم نمی آید مگر با بوسه ات زورم کنی 

لذت عشق و بوسه
لذت عشق و بوسه

شعرم نمی آید مگر با بوسه ات زورم کنی
گفتم که پیشت می رسم شاید که مجبورم کنی

دور و برِ من ریخته یک قافله حقد و حسد
باید بیایی و دگر از این و‌آن دورم کنی

خیری ندیدم از تواضع، کاش برگردی عزیز!
تا با نگاهِ پر غرورت، باز مغرورم کنی

  شبی درکنج میخانه گرفتم تیغ بردستم

لذت عشق و بوسه

گاهی که از شرق غزل سر میکشی در خانه ام
خورشیدِ من! آرام تر، میخواستی کورم کنی

حالا تمام دردها را با تو قسمت کرده ام
شاید نگاهِ بهتری، بر وضع ناجورم کنی

بگذار فریادی کنم آخر به اینجا می رسد
وقتی که تو در لابلای درد محصورم کنی

  نفسم کاش هم اینک توکنارم بودی

لذت عشق و بوسه

عاکف، به دیدارِ اجل با شوق می آید به شرط
اینکه تو با دست خودت، آنروز در گورم کنی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *