سگ صلح کند به استخوانی 

سگ صلح کند به استخوانی ناکس نکند وفا به جانی...! پادشاهی در مرو، سگان تربيت شده‌ای در زنجير داشت، که هر يک به هيبت گرازی بود. پادشاه، اين سگ‌ها را برای از بين بردن مخالفان خود دربند کرده بود. اگر کسی با اوامر شاه مخالفت می‌کرد، مأموران شاه آن شخص را جلوی سگان می‌انداختند و سگ‌ها نيز او را در چشم برهم زدنی پاره پاره می‌کردند! يکی از نديمان شاه که خيلی زيرک بود با خود انديشيد که اگر روزی شاه بر او خشم گرفت و او را جلوی سگان انداخت چه کند...؟ با اين فکر، وحشت سراپای وجودش را گرفته بود، اما پس از مدتي به اين فکر افتاد که اين سگان را دست‌آموز کند. لذا هر روز گوسفندی می‌کشت و گوشت آن را با دست خود به سگان می‌داد و آن‌قدر اين کار را تکرار کرد که اگر يک روز غيبت می‌کرد روز بعد سگان با ديدن او به‌شدت دم تکان می‌دادند و منتظر نوازش او می‌شدند. روزی پادشاه بر آن مرد خشم گرفت و دستور داد که او را جلوي سگان بياندازند. مأموران شاه آن مرد را کت‌بسته جلوی سگان انداختند، اما سگ‌ها که منعم خود را می‌شناختند دور او حلقه زدند و سرها را به روی دست‌ها گذاشتند و خوابيدند و تا يک‌شبانه روز به همين منوال گذشت! فردای آن روز رئيس مأموران که از پشيمانی شاه آگاه شد به نزد وی رفت و ماجرای نخوردن سگان را بازگو کرد و به شاه گفت: اين شخص نه آدمی، فرشته است کايزد ز کرامتش سرشته است او در دهن سگان نشسته دندان سگان به مهر بسته! پادشاه با شتاب آمد تا آن صحنه را ببيند و سپس گريان به دست و پاي آن مرد افتاد و عذر خواست و گفت: «تو چه کردی که سگان تو را نخوردند؟!» مرد گفت: «ده سال نوکری تو را کردم، اين شد عاقبتم، اما چند بار به اين سگان خدمت کردم و به آن‌ها غذا دادم و آن‌ها مرا ندريدند!» سگ صلح کند به استخوانی؛ ناکس نکند وفا به جانی...؛ ● نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۳۳ » انس مجنون با وحوش و سباع

سگ صلح کند به استخوانی
ناکس نکند وفا به جانی…!

پادشاهی در مرو، سگان تربیت شده‌ای در زنجیر داشت، که هر یک به هیبت گرازی بود.
پادشاه، این سگ‌ها را برای از بین بردن مخالفان خود دربند کرده بود.
اگر کسی با اوامر شاه مخالفت می‌کرد، مأموران شاه آن شخص را جلوی سگان می‌انداختند و سگ‌ها نیز او را در چشم برهم زدنی پاره پاره می‌کردند!
یکی از ندیمان شاه که خیلی زیرک بود با خود اندیشید که اگر روزی شاه بر او خشم گرفت و او را جلوی سگان انداخت چه کند…؟
با این فکر، وحشت سراپای وجودش را گرفته بود، اما پس از مدتی به این فکر افتاد که این سگان را دست‌آموز کند. لذا هر روز گوسفندی می‌کشت و گوشت آن را با دست خود به سگان می‌داد و آن‌قدر این کار را تکرار کرد که اگر یک روز غیبت می‌کرد روز بعد سگان با دیدن او به‌شدت دم تکان می‌دادند و منتظر نوازش او می‌شدند.
روزی پادشاه بر آن مرد خشم گرفت و دستور داد که او را جلوی سگان بیاندازند.
مأموران شاه آن مرد را کت‌بسته جلوی سگان انداختند، اما سگ‌ها که منعم خود را می‌شناختند دور او حلقه زدند و سرها را به روی دست‌ها گذاشتند و خوابیدند و تا یک‌شبانه روز به همین منوال گذشت!
فردای آن روز رئیس مأموران که از پشیمانی شاه آگاه شد به نزد وی رفت و ماجرای نخوردن سگان را بازگو کرد و به شاه گفت:
این شخص نه آدمی، فرشته است
کایزد ز کرامتش سرشته است
او در دهن سگان نشسته
دندان سگان به مهر بسته!
پادشاه با شتاب آمد تا آن صحنه را ببیند و سپس گریان به دست و پای آن مرد افتاد و عذر خواست و گفت: «تو چه کردی که سگان تو را نخوردند؟!»
مرد گفت: «ده سال نوکری تو را کردم، این شد عاقبتم، اما چند بار به این سگان خدمت کردم و به آن‌ها غذا دادم و آن‌ها مرا ندریدند!»
سگ صلح کند به استخوانی؛

  حضور سرزده عروس و داماد لاهیجانی

ناکس نکند وفا به جانی…؛

● نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۳۳ » انس مجنون با وحوش و سباع

https://telegram.me/ghabetala

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *